خرید بک لینک

با پخش شدن این صدا از بلند گو های دانشگاه مامان برای هزارمین بار ایستاد ، دستمال گل دوزی شده رو از جعبه مخصوصش دراورد و شروع کار  به پاک کردن اشک هاش کرد.

الیس:أههه ماما چرا اینقدر گریه میکنی  از در خونه تا وقتی که سوار قطار شدیم و وقتیم که وارد دانشگاه شدیم هی یه رییییز

دانشگاه ما جادو داره (قسمت اول:بیاید با هم دوست ششیییییم)

داری گریه میکنی بابا یه پرنسس که اینقدر لوس نیست که!

مامان:ااه خدای من اریسوگاوا نینووا  ان طرز صحبت برای یه پرنسس مناسب نیست بعدشم من مادر تو هستم حق ندارم نگرانباشم؟میدونی ممکنه توسط استادت سرت داد کشیده بشه؟یا پاهات لیز بخوره و نشان پرنسیه جادوییت پاک بشه؟یا توسط گرگ ها خورده بشی؟

الیس:مامان این مشکلاتی که داری میگی برای سه قرن پیشه الانا که گرگ به ادم حمله نمیکنه بعدشم اون نشان مسخره پشت بازوم هم جادویی نیست  اون فقط یه گل اجق وجقه باباقوریه که مطمئنم ازین تتو های پشت کاغذ ادامس خرسی بوده!!

مامان خواست جواب منو با یه اه و ناله بده که خوهر کوچیکترم میو جلومون ظاهر شد با کلمات بریده بریده گفت:من............فرم......م رو..کا...مل ..کر..دم

الیس: به به به خانم پیشولی بعد قرن ها سرشونو از گوشیشون بیرو اوردن و نگاهی به ماها کردن.  انتظار داشتم با این حرفم

بخنده اما اون فقط روشو اونور کرد و با قیافه ای بی خیال به اسمون خیره شد.نگاهی به خواهر کوچکترم کردم میوی ۱۷ساله. خواهر عجیب من که از بچگی همیشه ی خدا ساکت بوده. خیچوقت هیچکس لبخندشو ندیده و از همه مهمتر نشان پرنسسیش هم فرق داره. منظورم همون تتوی ادامس خرسیه گل نیلوفره. برای همه ی زن ها باید گل نیلوفر باشه اما برای میو کله ی یه گربه هی سیاه با چشمهای قرمز بوده برای همین همه بهش میگن میو. 

ـــــــــــــ دانش جویان عزیز قرفه ها تا یک ساعت دیگر بسته خواهد شد لطفا عجله فرمایید

-اوه اوه صدای این خانومه دراومد من رفتم مامان ازقطارجانمونیااا...مواظب خودت باشیا...

-من حواسم هست توهم مواظب باش کتی دختر خوبی باش درستم بخون هرهفته برام نامه بنویسید اوه تلفنم داره زنگ میخوره...الو..اااااه دوشس الیزا..نه نه کاری نمیکردم یه مشت چیز بی اهمیت بود

الیس:یه لحظه مهر مادری موووج زد بخدا

همینطور که مامان ازمون دور میشد ما هم نگاش میکردیم بعد چند دقیقه کتی حرفایی رو زیرلب زد و رفت وا خوله ها منم باید برم فرممو درست کنم وایی الان دیر میشه...

چمدونم رو برداشتم و باسرعت شروع کار بع دویدن کردم که یکهو ششششپپپپلقق با مخ به یکی خوردمو هردومون نقش زمین شدیم.همینطور تو هپروت بودم که اون دختره باصدای جیغ جیغوابتدا به حرف زدن کرد:اههههه مگه کوری منه به این بزرگیرو ندیدی من که دارم تورو میبینم..صبر کن ببینم تو چققدر اشناییا....هیییییییع ااالییییس

-ها؟هییع وایی امانداا

باورم نمیشد اماندا  دوست بچگیم بود ماها 6سال باهم دوست بودیم اما اونا تو 11سالگیمون از اون شهر رفتن والان  دوباره همو دیدیم نگاهی به سرتا پاش کردم طبق معمول موهاش چتری داشت و اونا رو بالای سرش به صورت گوجه ای بسته بودویه لواشک لوله ایم تو دهنش بود.

-وااااااااای تو الیسیی الیس واقعی هاهاها وای چه رشته ای هستی کاش با هم باشیم راستی الان چندسالته هیییع نکنه پشت کنکور موندی اوا یینی من ازت بزرگترم راستی عنصربیست و یک جدول مندلیف چیه؟

-اه یه دقیقه زبون به دهن بگیر یکی یکی بله من الیس واقییم رشتم نقاشیه18سالمه عنصر21هم میشه اسکاندینیوم

-هوووووورااااا وای کلی حرف برای زدن دارم مثلا منم نقاشیم  راستی هنوز رمزمونو یادته؟

-اه مگه میشه یادم بره بیا انجامش بدیم!

بعد دستامونو  سه باربه هم زدیمو به انگلیسی گفتیم:ماجادویی هستیم.

-خب اماندا بیا بریم کارای اتاق هارو انجام بدیم بعدشم بریم یه جیزی بجوریمو کلی فک بزنیم!

-هاهاهاها باشه خانم پرنسس.سلطنتی حرف زدنتون تو حلقم

بعد دست همدیگرو گرفتیمو به طرف صف ثبت اتاق سال اولی های رشته نقاشی رفتیم.

...

اماندا:ووووووووواااااایییی چه صف دراازیی تا بیایم کارامونو انجام بدیم که سه تا بچه زیربقلمونه

الیس:تو هنوزم غرغرویی بیا بینم بیا وایستا

حدود10دقیقه توی صف بودیم که یکهو ازپشت سرمون صدای سروصدای چندتا دختر اومد وچند ثانیه بعد سه تا کله صورتی رنگ ظاهرشد

اولی یه دختر قدبلند با موهای صورتی که تا باسنش میرسید.که یه کلاه مشکی تا روی ابروهاش پوشیده بود.

دومی یه دختربا همون رنگ موبود فقط موهاش چتری بلند داشت و یه بستنی شکلاتی هوس اور توی دستاش بود.برعکس اون اولی صورت مهربونی داشت و بهم لبخندزد منم جوابشو با یه لبخند دادم.

سومی همینطوربپربپر میکردودستاشولای موهاش کرده بودو با هدفونش اهنگ گوش میکردهمینطوری که از کنارخواهراش ایستاده بود و هی میرقصید با یه لبخندنمکی به منو اماندا زل زده بود.بعد چند دقیقه شروع کار کرد بهد پا کوبیدن کرد. بعد شروع کار به خمیاز کشیدن کرد.بعد چند دقیقه که معلوم بود حوصلش سررفته بود یقه منوبا یه دستش ویقه اماندارم با یه دست دیگش گرفت و باجیغ گفت:ااااااااااااااااا حوصلم سررفت بیاید باهم اشنا شیم دیگهه هی من بهشون نگاه میکنم اینا هم هی بربرنگاه میکننن.

من:...ام سلام من اریسه هستم اما لطفامنوالیس صداکنید.البته این طرز برخووورد..اصن ولش کن!

-ااااا چه اسم مضخرف و باحالی داری منم روبینیا هستم اماچون درازوبی قوارست بهم بگید روبی خب البته روبی اسم پسرم هستااا اماخب..

همون دختر موبلنده درحالی که تکه ای اخر بستنی شومیخورد گفت:اه لطفاخفه شو روبی فقط قرار بود خودتو معرفی کنی...نه اینکه فلسفه گویی کنی.!!از دست تو...خب منم ویرجینیا هستم.

اماندا خنده ای کردوگفت:این که اسم یکی از ایالت هاست!

-اره چون مامان بزرگم عاشق اونجا بوده اما خب همه منو ریجینیا یا جنی صدا میکنن شماهم به من همینو بگید.

سومین دخترهمینطوری ساکت یجا ایستاده بود با یکم مکث گفت:من جولیا  هستم خواهربزرگتر این دوتا.البته ماها سه قلوییم من از روبی5دقیقه و ازجینی3دقیقه  و 5صدم ثانیه بزرگترم.....  بعد با بی تفاوتی کتاب فیزیک کوانتونیوم رو در اورد و ابتدا به خوندنش کرد

اماندا:یاا اسطخودوووس

همینطور مشغول حرف زدن با صدای بللللند بودیم که مدیر غرفه گفت:اااه سه ساعته دارم صداتون میکنم مگه کرید ها؟اه بیاید اینم اتاقاتون چون حال نداشتم دست بندیتون کنم و البته با اون صدای بلندیم که داشتید من اسماتون رو فهمیدم و اینکه همتون با هم هم اتاقی هستید.

روبی و اماندا:بزن قدش ییییییسسسسسسسسسس

مسئول غرفه:اه و یکی دیگه هم قراه بیا توی اتاقتون یه دانشجوی مشروط شده ی معلق..ام..اسمش هست اریکا امبرون

یکهو جولیا با داد گفت:اریکااااا؟؟؟چ....چیی؟؟

انچه در قسمت بعد خواهید دید:اریکا:یعنی عناصری که قطعا تو را میکشند این اسم دانشگاهمونه و ماها محکوم به مرگیم

روبی:اوه کریستف کلمپ!ما باید به گذشته برووییییم

الیس:مطمئنی:میو؟امکاان نداره!خخخخخخخخخخ        اماندا:من مطمئنم که خوابای زیادی دیدم ولی هیچکدوم به اندازه این ترسناک و خجالت اور نیست

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: 2026-09-24 ساعت: 18:55:20:

روبی:ایوووول من بازم بردم.یوهووووووو

اماندا:قبول نیست تو کلک زدی.حواسمو پرت کردی

دانشگاه ما جادو داره (قسمت دوم:اینجا نفرین شدست)

روبی:تو باید کارت بازیتو تقویت کنی به من چه!حالا 3دلار رد کن بیااد بدو.

الیس:چی چی قضیه درباره پوله!منم موخام منم موخام.اصن چه بازیه؟

روبی:داریم کارت بازی میکنیمو تا الان من 3دور ردم و برای هر دور اماندا باید یه دلار بده.

یکهو جولیا که توی حالت  فووق انیشتنی بود یکهو بشکنی زد و با داد گفت:اهااااا فهمیدم فهمیدم.   بعد از شدت ذوق اومد وسط اتاق و آغاز به رقص هیپ هاپ کرد.

روبی:اوهوو جولیای خشک و جدی ما بلاخره یه قری به کمرش داد بگو ببینم چی شده؟چی رو پیدا کردی؟شوهرتو؟

جولیا بی توجه به حرف روبی گفت:فهمیدم چطوری میتونم درباره اون دختر به‌روزه بفهمم همون اریکا.میتونم پروندشو ببینم.تا گذشتشو بفهم.

الیس:ام.حالا چرا باید بفهمیم؟اینطور که فهمیدم تو ادم کنجکاوی هستی ولی نه تا این حد. خوب حالا میخوای چیکار کنی؟مگه نمیدونی دیدن پرونده ها غیر قانونیه؟

جولیا که بادش خالی شده بود با ناراحتی گفت:هوف فکرشو نکرده بودم

ویرجینیا:تنها راهش اینه که...

روبی:بریم ادم بکشیییییییییییییییییییییییییییییییییم

ویرجینیا:نه احمق منظورم اینه که باید پرونده رو بدزدیم

اماندا:امم..اصلا چرا باید اون پرونده رو ببینیم؟یا اون کار ....ووووی نمیتونم به زبونش بیارم

جولیا:اخه اریکا اسم یه دانشجو بوده که به مدت یک سال گم شد و همه میگن که اون دیوونست و دنبال پنج نفر قربانی میگرده.

اماندا خودشو زیر پتو کشید و گفت:جججججییغ..ق..قر..ببانی؟منظورت ماها که نیستیم؟

خودمو بهش رسوندم و گفتم:هیی اماندا  اصلا معلوم نیست که اون اریکا همون اریکای دیوانه باشه!توی این دنیا هزاران اریکا وجود داره. تازه من فکر کنم دزدیدن پرونده ها خیلی هیجان داشته باشه!

ویرجینیا:ببخشید بچه ها شماها حرکاتی رو بلدید که بتونید از دیوار بالا برید و اینا؟من و روبی ژیمناستیک کارای حرفه ای هستیم و جولیا هم دفاع شخصی شماها چی؟

الیس:هه...من پارکور کاارم خانم

اماندا:جااااااااااااااااااان؟؟؟تو کلاس پارکور میری و من نمیدونم؟نامرد

الیس:کوفت

اماندا:کوفت به جمال بی نقطط منظورم همون حماله.خب بیخیال منم ژیمناستیک بلدم اما حرکات نمایشیش رو میتونم انجام بدم.

جولیا:عالیه اما ب ما به چیزای دیگه هم نیاز داریم مصله..

روبی:نقشه-بی سیم-طناب-و لباس سیااه که من همشونو دارم

همه باهم:ججججججججججججججججججججااااااااااااااااااان؟؟؟تو اینا رو از کجا داری؟

روبی با خجالت:خب من عاشق انیمه های کاراگاهی و اینجورچیزام برای همین ممجا با خودم وسیله میارم 

جولیا:بعله قبلا با خودش بمب جابه جا میکردحالا شده چاقو

روبی:من با خودم چند دست لباس سیاه هم دارم.

الیس:کفشامون چی حتما اماندا باید با کفش میکی موس صورتی  بیاد!

روبی:خب میتونیم دانش جو های تئاتر بگیریم چند روز پیش نمایش داشتن.

اماندا:این کارو بسپارید به من چون نه ترس داره نه خجالت.وای خداجون انگار دارم خواب میبینم

جولیا:منم میرم نقشه کل دانشگاه رو بدست بیارم.

الیس:خب پس من و روبی و ویرجینیا میریم موقعیت حراست ها رو بدست بیاریم.پس همه ساعت 12جلوی درخت بزرگ بید وسط حیاط اماده باشید.

همه باهم:بلههه

                                           ساعت12

روبی:از لوبیای دهن گشاد به جنس نا معلوم.تکرار میکنم از لوبیای دهن گشاد به جنس نامعلووم(بهش اینو میگه چون اون یه پرنسسه اما پرنسسی رفتار نمیکنه)

الیس:خواهش میکنم این لقبای چرت و پرت رو روی من نزار

روبی:واای چه کیفیتی نمیدونستم این بی سیم ها اینقدر صدا رو خوب نشون میدن     الیس:احمق این کیفیت نیست بخواطر اینه که من پشت سرت وایستادم.

روبی:اا تویی خخخ زودتر میگفتیخب حالا باید به بقیه پیام برسونیم.از لوبیای دهن گشاد به علامه دهر الو علامه دهر

جولیا:روبی اگه همین الان اون دهن گشادتو نبندی مجبورت میکنم کوانتونیوم رو بخونی دارم میام دیگه

روبی:نه جان مادرت غلط کردم میخوای تو اصلا نیا توی ماموریتمون بای.(قطع کردن)ایش اینا هم که اصلا ذوق اینارو ندارن.این جولیاهم که بدتر دختره ی ترشیده ی خرخونه...

الیس:اهممممممممم     روبی:اوه اره چندتا فحش 18هم هست اما واسه ی بچه ها وب بد اموزی داره.

الیس:اااااهمم*چشمک زدن و چشم غره رفتن*      روبی:باشه الان فحشارو میگم اما بیزحمت نویسنده جاشون نقطه چین بزاره دختره ی.....ی........که..........برای..................

جولیا:میخوای کمکت کنم تا بیشتر بگی

روبی:اره فحشام داره ت......یا اسطخدوسسسسسسسسس

الیس:ام یه لحظه چشماتون رو ببندید(بستن چشم)  چچچچکککک  چچچچچک

حالا باز کنید.

همون موقع ویرجینیا و اماندا با عجله ارسیدن.

ویرجینیا:هامم..هه..ههه دیر که نکردیم؟

جولیا:نه به موقع اومدیم خب لباساتونو عوض کنید.

لباس های دزدیمونو پوشیدیم البته دزدی که نه فقط یکم سرک کشیدنه!

لباس هامون یه لباس تنگ مشکی ویه ساپورت هم رنگش بود.یه یه شنل کوتاه هم برای شناخته نشدن روی سرمون بود.

جولیا:خب بچه ها یادتون باشه صدمه نزنید فقط بیهوش کنید.خوب ویرجینیا برو حواس نگهبانا رو پرت کن.

ویرجینیا:این کار خوراکمه.   بعد خودشو با نازو ادا به نگهبانا رسوند و مشغول حرف زدن با اونها شد.

جولیا:خب روبی و الیس برید و دوربین های دم در رو قطع کنید من و اماندا هم راه رو باز میکنیم. خب برید.

*از زبان جولیا*

الیس و روبی با یه بالان و یه پشتک سه حلقه ای خودشونو به دوربین ها رسوندن و اونارو قطع کردن. خب حالا نوبت ماها بود آغاز به  دویدن کردم و اماندا هم همینطور دنبالم میدوید.نمیدونم چرا این بچه اینقدر استرس داره!

الیس

امانداوجولیا وارد شدن ویرجینیا هم نگهبان هارو بیهوش کرده بود.علامتی بهش دادم و هر 5نفرمون وارد منطقه ی ممنوعه دانشگاه شدیم جایی که مدیر و معلم ها و همینطور پرونده ها وسوالات امتحان ها هستن.من در ساختمون مجلل ممنوعه رو با سیم باز کردم.

ویرجینیا:هی تو نکنه قبلا دزد بودی؟این کارارو از کجا بلدی؟

الیس:خب من وقتی توی قصر...یعنی خونمون بازی کنم خیلی ریخت واش میکردم مامانم هم دراتاق هارو قفل میکرد منم اینقدر تمرین کردم تا یاد گرفتم

اماندا در گوشم گفت:چرا نمیگی که پرنسسی

جوابی بهش ندادم چون جوابی هم نداشتم.من هیچوقت خودمو یه پرنسس نمیدونستم.

بیخیال قضیه شدم. به بچه ها علامت دادم تا باهم وارد بشیم... ویرجینیا و روبی و من دوربین ها رو خاموش میکردیمو جولیا و اماندا هم راه رو برسی میکردن.

از جلوی اتاق هایی با درهای قهوه ای رد میشدیم که یکهو من یه اتاق رو دیدم که روش شماره ی 666 رو زده بود وباهمه فرق داشت.در اهنی سیاهی داشت و روی درش به لاتین نوشته بود:ممنتو موری دقیقا اسم دانشگاهمون بود. نمیدونم چرا ولی یکهو برق ها قطع شد و همه جا تاریک شد.گفتم:بچه ها؟شماها  برق رو قطع کردید؟یکهو یه نفر دستمو گرفت و با صدای ملایم اما ترسناک وباکلمات بریده بریده گفت:من...ققققق......عععع...ط...هاااااا....کر....دم....مممم

الیس:ااااااااااااااااااااا تو کی هستی جییغ ولم کننننن

یکهو یه نفر جلوی دهنمو گرفت و یکدفعا دوباره روشنایی شدو چشمهام رو  بستم وگفتم توکی هستی؟

روبی:امم منم بابا ایش هم جنست نا معلومه هم مغزت

-یعنی تو برق رو قطع کردی؟

روبی:ها؟برق؟نه بابا مگه برق قطع شد؟ما به اتاق پرونده ها رسیدیم داشتیم میگشتیم که دیدیم غیبت زده

الیس:اوه خداروشکر چون فکر کنم خواب دیدم .

روبی:حالا بیا بریم که این سوسک خجالتی خودشو کشت از بس گریه کرد

الیس:ها؟سوسک؟اها به احتمال زیاد اماندائه چون فقط اون خجالتیه

دلم میخواست قضیه اون صدا رو به روبی بگم ولی با شناختی که ازش داشتم میدونستم که بهم میخنده.بلاخره به اتاق پرونده های ممنوعا رسیدیم.

جولیا:وای مردم از نگرانی کجا بودی تو؟

اماندا:اوهههههه من خیلی ترسیددممم

الیس:یه چند لحظه گم شدم معذرت میخوام خب پرونده رو...

ویرجینیا:پیداش کردممم بیاید اینجا.

همه باهم رفتیم یش ویرجینیا که یه پوشه سیاه مصل قیر توی دستاش بود و باذوق بهش نگاه میکرد.

جولیا پرونده رو ازش قاپید و گفت:خب حالا میفهمیم که ماها قربانی هستیم یا نه اماده اید؟

همه سر تکون دادن هیچکس حتی نمیتونست حرف بزنه.

یکهو پرونده رو باز کرد و آغاز به خوندن کرد:این ممنتو موری است.تو محکومی. همه ی ما با محکومیت به دنیا امده ایم.این6قربانی مونث موذکر را به ما داده و این زنجیره تلنگر حفظ شود.

-ناشناس:هی شماها کی هستید؟ اینجا چی کار میکنید؟

خب این قسمتم تموم شد برای ادامه حداقل 10تا نظر بزارید روح الیس و بقیه شاد بشهواینکه به انچه د قسمت بعد میبینید هیچوقت اعتماد نکنید چون سرکاریه

بای بای تا قسمت بعد.                                     

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: 2026-09-24 ساعت: 18:55:20:

روبی:ججججیغ ماها کی هستیییم؟ماجنییم؟شایدم ارواح خبیسه ایم ؟ خدایاا ما کی هستتیم؟چرا مسئولین رسیدگی نمیکنننننن؟

الیس:پپپپللیییز خفههه

دانشگاه ما جادو داره(قسمت سوم:عناصرکشنده)

ناشناس:همونجا واستید

بعد از چند لحظه یه دختر با موهای بلند قهوه ای با چشمهای درشت ترسناک ظاهرشد.پوست سبزه ای داشت و چشمهاش برق میزد.

جولیانا:هی تو خودت کی هستی

ناشناس:چی...؟؟من..؟خب من ..اااا.نگهبان اینجام اره نگهبانم

جولیا:ماهم که دوتا گوش داریم مگه نه

روبی:شاید*گوش گذاشتن برای جولیا*

الیس:چطور میتونی نگهبان باشی؟اولا که دختر دوما که ماهمه ی نگهبانا رو بیهوش کردیم!خودتو معرفی کن واگرنه نمیزارم قصر در بری

ناشناس:اه خیلی خب..ام بزار ببینم شماها 5نفرین؟اا ولش کن . من اریکا هستم...اریکا امبرون.

اماندا:ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جیییییییییییییییغ نه به ما رحم کن من هنوز جلسه اول دانشگاهمم نرفتم...خداحافظ اتاق 222خداحافظ لواشکک. بچه ها من یکم لواشک توی چمدونم قایم کردم بدیدشون به خانوادمم.

روبی:تو غلط کردی

اریکا:چی شماها بچه های اتاق222هستتید؟اوه خدای من شماها چرا اینجایید؟براتون خیلی خطرناکه..

بعد دست جولیا رو کشید دنبال خودش،اما جولیا دستشو پس زد و گفت:ما باید دربارت بفهمیم تو خطرناکی !توی پروندتم فقط یه مشت چرت و پرته

اریکا:او خواهش میکنم بچه ها الان ساعت یک میشه باید بریم بیاد

الیس:ماتا دربارت ندونیم هیجا نمیریم چرا توی پروندت  فقط درباره مرگ و قربانی نوشته شده؟پس سوابق تحصیلیت کو؟

اریکا:بچه هااااااااااا

*دینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ*صدای زنگ ساعت بود که ساعت یک رو نشون میداد.

اریکا با دستش به پیشونیش زد و گفت:اوه نه دیر شد خیلی دیر شد

ویرجینیا:چی دیر شد ها بهمون بگو چرا اینقدر از جواب طفره میری؟

یکدفه برق ها قطع شدن،هوا به طور عجیبی سرد شد حتی اماندا هم که پلیور بلند کاموایی تنش بود احساس سرما کرد.و همزمان بچه ها توی گوششون صدای سوت وحشتناکی رو شنیدن.

اماندا با گریه :اههه  این دیگه چیه نههه دارم کر میشم خدایا..  بعد احساس خیسی گرمی رو روی گوشش احساس کرد.اما وقتی دستاشو پایین اورد فهمید که اون .........خون هست.

ویرجینیا:اااا من صدای کسی رو نمیشنوم .اه نه سرم داره گیج میره کدومتون داره جیغ میزنه .

اریکا:احمقا دنبالم بیاید تا نمردید.. بعد دست الیس و جولیا رو کشید و روبی هم دنبالشون دوید

الیس:بچه ها صبر کنید اماندا کجاست؟    روبی:اوه فکر کنم غش کرده

الیس:من باید بیارمش         اریکا:خنگ اگه بری زنده برنمیگردی دنبالم بیاولش کن

جولیا:هی اون سیاهی دیگه چیه؟ها؟اا اون امانداست. 

الیس خودشو به اماندا رسوندو اونو بغل کرد و گفت:عزیزم حالت خوبه؟منو خیلی ترسوندی که

اما اماندا هنوز ساکت و سرد ایستاده و بود و خودشو از بغل الیس اورد بیرون .الیس چند لحظه به اماندا گاه کرد اما این نگاه خیلی کوتاه بود چون الیس به جای قیافه امندا یه پوست سفید مثل گچ با چشمهایی که تا اخرین حد روبه بالا بودند و مردمک نداشتن دید.

الیس:جیییغ ااا تو کی هستی؟

اماندا:ممنتو موری.....هارمونیا ممنتو موری...666...ممنوعهه..میووو....میووو

و بعد روی زمین افتاد.

الیس همینطور که چشمهاشو گرفته بود تا اون موجود نفرت انگیز رو نبینه با صدایی که از بهت و ترس گرفته شده بود گفت:اینجا چه خبره؟منو از خواب بیدا کنید بهم بگید که این یه خوابه...نه واقعیت نداره منو از این جای نفرین شده ببرید..همون موقع اریکا یه سیلی محکم بهش زد وگفت:دیگه بیشتر از این نباید اینجا بمونیم.بعد اماندا رو از روی زمین بلند کرد و گفت :بهتره دنبالم بیاید تا این اتفاق برای بقیتون نیوفتاده

بعد اون بچه های شکست خورده رو از محوطه بیرون برد و 6دختر به طرف خوابگاهشون رفتن.اون ها فکر میکردن که هرچی باید ببینن رو دیدن اما اون ها سایه ی مدیر ویکتوریا رو که توی بالکن  محوطه در دود غرق شده بود رو ندیدن و این تازه ابتدا ماجرا بود.

                                 ساعت 5صبح،اتاق222خوایگاه دختران

ساعت حدود 5صبح بود ولی بچه های اتاق222نمیتونستن بخوابن.ویرجینیا گوش های دردناکشو بسته بود،اماندای بیحال فقط چند دقیقه خوابید و از وقتی بیدار شده بود گریه میکرد و از خواب های ترسناکس برای الیس میگفت،جویانا مدام توی کتاب هاش و مغزش دنبال یک دلیل برای این اتفاقات میگشت اما گاهی کتاب هاهم جواب ادم رو نمیدن،روبی خودشو یک گوشه جمع کرده بود و به اریکا که داشت  لباس هاش رو با وسواس و کمی دلهره توی کمد میگذاشت نگاه میکرد.

جولیا:اووووووووههه خدای من نمیدونم چمه نمیدونم چه اتفاقی افتاده و از همه بدتر یه عالمه سوال بی جواب دارم.اریکا تو باید جواب این سول هارو بدونی و باایدم به ما بگی.

اریکا:فکر نکنم موقع مناسبی باشه وضعیت روحی بچه هارو ببین

الیس:اه بس کن.نمیبینی جونمون در خطر بود؟این از ویرجینیا اینم از اماندا.

اریکا:اما......            روبی :اما بی اما زودباش کلاس ها ساعت 7شروع کار میشن تا اون موقع باید همه چیز رو بگیییییییییییی

اریکا :باشه بچه هابیاید اینجا چون قضیش درازه

پیام بازرگانی:شیطونه میگه اینجا داستانو تموم کنم:/

اریکا:سال های خیلییی قبل پیش حت یقبل از خلق انسان ها پری ها و شیاکین باهم زندگی میکردن اما بین اونها یه توطئه راه افتاد. پری ها با شعار6عناصر که: امید،پشتکار،علم،شجاعت،خنده،ارزو  هستن میخواستن اونها رو شکست بدن اما شیاطین قوانین رو زیر پا گزاشتن و...

ویرجینیا:ببخشید شما مارو بچه مهدکودکی فرض کردید؟این که اصلا شبیه این ماجرای ترسناک در زمان حاضر نیست!

اماندا:اوه خدای من ترسناک نههه

اریکا:اههم...داشتم میگفتم شیاطین 6قربانی رو درست کردن و با پری ها جنگیدن.اون 6قربانی:نا امیدی،تنبلی،حرص،غرور،بد اخلاقی،دورویی

هستن که با پری ها دوئل کردن و باختن.اما اون ها یک منطقه رو نفرین تا ابد و 6نفر رو طی سال های مختلف نفرین کردن که اون 6نفر باید وارد دنیای دابلک هارمنی بشن و با شیاطین بجنگن.البته هر عنصر از افراد زن و مرد تشکیل شده یعنی غیر از اون 6دختر6پسر هم هستن. خب حالا اصل کاری...

روبی:سه ساعته داری ور میزنی اونوقت میگی اصل کاری؟ایییش

اریکا:بزار بنالم باوووووووووووو.خب اون مکان نفرین شده دانشگاه ماست و اون 6نفرم...

همه باهم:ما هستیییییییییییییییم؟؟؟؟

اریکا:یسسسسسسس

الیس:نهههههههه      روبی:ارههههه    جولیا:فرصت ندارههههههه

اریکا:قابلیت دارهههههههه   اماندا:من میترسم   ویرجینیا:خیلییی باحالههه

اریکا:اون 6نفر پسر و دختر شیطان توی یه دانشگاه دیگه ان اما اون 6نفر پسر اینجان ما باید اونهارو پیدا کنیم.وقتی باهم گروه شدیم باید به دنیای دابلک هارمونیا بریم و اون هارو شکست بدیم.

جولیا:هی بچه ها اگه من دیشب اون قضایا رو ندیده بودم الان با دست میزدم توی دهن اریکا اما یه حسی بهم میگه که راسته.اما ما چطوری باید اون 6 نفر رو پیدا کنیم؟

اریکا:اونش دیگه بستگی به جاسوس بازیای ما داره

اریکا:هوراا اخجووووووووون

ویرجینیا:اما اون اتفاقای دیشب چی؟چرا ساعت1 اون اتفاقا افتاد و برای چی اماندا اونطوری شد؟

اریکا:اونو خودمم نمیدونم اما باید بفهمیم.

اماندا:جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

الیس:چی شده؟ خوبی؟حالت خوبه؟

اماندا:نیم ساعت دیگه کلاسهههه

همه:جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

بعد چند دقیقه همه با لباسای کلاس هاشون اماده بودن.

الیس و اریکا باهم توی کلاسbبودن پس یه لباس پارچه ای سفید با یه روپوش کوتاه سورمه ای و دامن سفید سورمه ای و ساپورت سفید داشتن.

جولیا توی کلاس نخبه ها یعنی کلاسaبود.یه لباس کرم بلند با سارافون قهوه ای و کراوات قهوه ای سوخته و دامن قهوه ای سوخته و کرم و جوراب کوتاه کرم.

ویرجینیا واماندا توی کلاسcبودن.یه لباس سبز مغز پسته ای با سارافون سبز تیره و دامن سبز روشن و سبز تیره و بدون ساپورت.روبی هم توی اخرین کلاس یعنی کلاسdدرس میخوند.یه بلیز ساده ی سفید که یه پاپیون صورتی پرنگ داشت با یه دامن تنگ صورتی پرنگ و یه کفش کوتاه صورتی کمرنگ.

الیس،اریکا،ویرجینیا،جولیا،روبی و اماندا هرکدوم روبه روی کلاس هاشون ایستاده بودن و به سرنوشتشون فکر میکردن.اون ها فکر میکردن که اتفاق دیشب بدترین اتفاقی بود که براشون افتاده بود ولی اونها از فاجعه هایی که در انتظار اونها بود خبر نداشتند .برای همین نفس عمیقی کشیدن و در های کلاس هاشون رو باز کردن.

پیامی از نویسنده:سیلوووووووووووم بچه هاا منم درسا.نویسنده داستان.لطفا انتقاد ها و پیشنهاداتتون رو بگید و کسایی هم که میخوان توی داستان باشن یکم صبر کنن تا برای  عناصر شیطانی ازشون استفاده کنید...............پایان کار...................

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: 2026-09-24 ساعت: 18:55:20:

سانی:خدای من اون دیگه چی بود؟ جولیوس: لباس تنش نبودددددد0ـــــــــــــــــــــــــــــــــ0فانورا چشم غره ای رفت و گفت:واقعا متاسفم منحرف انگل جامعه فاکسی از دهنش خون بیرون ریخت:گررررر...ق...قق...ر..بانی....ت..ت.لنگر.سیاهه.... ریحانه دست فاکسی رو گرفت و گفت:فاکسی؟اوه فاکسی عزیزم.چه بلایی سرت اومده..چشمت..اوهههه اگه بیدار بشی..نه اگه خوب بشی.اوهههه قول میدم هر کاری گفتی انجام بدم. جولیانا:(پوزخند) هر کاری؟ ریحانه:ا..ا...ره جولیانا:حتی(سانسور) ریحانه:چ..چییییی؟ن.ن..می..دونم..خوب...نمیدونمممم... جولیانا:پس امیدت رو نا امید میکنم چون فاکسی عزیزت میمره.بخواطر اینکه اون توی حالت عادی نیست ممکنه خطر ناک باشه... ریحانه:(شدت گرفتن گریه)چــــــــــــی؟نههه..نههه امکان نداره داری دروغ میگی ..فاکسی... من...فاکسی عزیزمن...فانورا..سانی؟دروغ میگه مگه نه؟ فانورا:متاسفانه نه.شاید واقعا مجبور باشیم... ریحانه(زجه زدن)نهههه...دروغـــــــــــــــه..نه کسی به فاکسی دست نمیزنه...من حاضرم باهاش بمیرم... همون موقع مکس فاکسی رو زیر بقلش زد و به جولیوس گفت:نجاتش میدیم.فانورا تو باهام بیا و یه داروی ارام بخش قوی بهش تزریق کن.جولیوس دنبال یه اتاق با تخت و وسایل خواب بگرد. خوب هم چکش کن.تا ارواح توش نباشه..یا حداقل روح های زنجیره ای مثل اون زن... سانی تو وسایل رو بیار...و تیلا..هی تیلا کجاست...؟؟ تیلا:مم.ن..ای...اینجام همه باهم:کجـــــــــــــــــــــا بودییییی؟؟؟ تیلا: مکس:لازم نیست بگب خودمون از اول تا اخرش رو فهمیدیم.تیلا تو  این ات و اشغال هارو جمع کن تا از بوی خون خفه نشدیم.سانی برو تا میتونی پودر درست کن و ذخیره کن.خب همه بریم جولیانا:هـــــــــــــــــــیـے پس من چی؟؟ مکس(پوزخند)تو برو به دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:46

از زبون تیلا: از خستگی پاهام جون نداشت.به سختی روی یه صندلی دانشگاه نشستم و نفسی عمیق کشیدم.چرا زندگیم اینقدر خسته کنندست؟مشکل مالی و کار نیمه وقت توی اون کافه ی لعنتی یه طرف،مامان الزایمری که حتی منم یادش نمیاد یه طرف.همون موقع زنگ ساعت۱۲به صدا در اومد من با هزار زحمت بلند شدم. داشتم پاهای بیجونم رو روی زمین میکشیدم که یکهو از یکی از جمع های بچه ها یه کلمه به گوشم رسید:مجانی!!!!!! با هزار زحمت بادامه مطلب

برچسب: تلنگر, نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:40

همیشه...دلم میخواست دنیا رو از بالا نگاه کنم .همیشه...از بالای ساختمون ها.نگاه کردن به ادما از بالا باعث میشد احساس قدرت کنم.اره.اون قلمروی کوچک من بود.اما کسی همیشه بود که قلمرو رو ازت بگیره.. پنلوپه:هیی منم میخوام ببینم امروز من میبینم هرماینی:نهههه هرماینی بالا پنه لوپه پایین تو پایییننن پنه لوپهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:15

الی:هرماینییی...هرماینی عزیزم بیدار شو .امروز همون روز مخصوصهههرماینی:الی من پنلوپه ام بازم اسمامون رو اشتباه گفتی الی:اهه هرماینی داغ دلمک تازه نکن.خودت میدونی۱۲سال پیش پنه لوپه مرد اوه دختر عزیزم اگه زنده بود الان ساعت۸صبح بیدار بود .و داشت از ازمایش جدید شیمیش بهم میگفت. هرماینی زیرلب:اهههه دختر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:15

ـــــــــــــــ دینگ دینگ دینــــــــــــــگ دانش اموزان سال اول رشته گرافیک ورود شمارا به کالج هارمونیا ممنتو موموری خوش امد میگوییم. لطفا به غرفه های مخصوص مراجعه کرده و شماره اتاق خود را دریافت کنید با تشکر.با پخش شدن این صدا از بلند گو های دانشگاه مامان برای هزارمین بار ایستاد ، دستمال گل دوزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 23:54

ساعت شش غروبروبی:ایوووول من بازم بردم.یوهووووووو اماندا:قبول نیست تو کلک زدی.حواسمو پرت کردی روبی:تو باید کارت بازیتو تقویت کنی به من چه!حالا 3دلار رد کن بیااد بدو. الیس:چی چی قضیه درباره پوله!منم موخام منم موخام.اصن چه بازیه؟ روبی:داریم کارت بازی میکنیمو تا الانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 23:54

ناشناس:شماها کی هستید؟روبی:ججججیغ ماها کی هستیییم؟ماجنییم؟شایدم ارواح خبیسه ایم ؟ خدایاا ما کی هستتیم؟چرا مسئولین رسیدگی نمیکنننننن؟ الیس:پپپپللیییز خفههه ناشناس:همونجا واستید بعد از چند لحظه یه دختر با موهای بلند قهوه ای با چشمهای درشت ترسناک ظاهرشد.پوست سبزه ای داشت و چشمهاش برق میزد. جولیانا:هی تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 23:54

کلاس تاریخ هنر شروع شده بود،اما الیس و اریکا حواسشون به همه چیز بود جز اقای همفل.مرد جوون و خوش رویی بود.اون دبیر تاریخ هنر الیس و ویکتوریا بود،مردی که همیشه به پشتکارو تمرین تاکید داشت و میخواست هرجوری هست اونو توی مغز شاگرد هاش فرو کنه.اقای همفل: برای یه نقاشی خوب باید بتونی از تمام الگوهات کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی